مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

بعد از مدتها

سلام عزیزان. الان حدود یکسال هست که نتونستم برای دخترم بیام و براش مطلب بنویسم. آخه از وقتی این شبکه های مجازی اومده دیگه فرصت نمی کنم. ولی حالا مروری می کنم از این یک سال. امسال یه سفر خوب رفتیم با عمو محمد و زن عمو انسیه اونم به اردبیل از طرف اداره جا گرفتیم و خیلی خوب بود. جاهای تفریحی زیاد داشت. آبشار سردابه اردبیل حمام شیخ صفی جنگل فندق لو امسال دیگه شما باید می رفتید پیش دبستانی و ما هم مونده بودیم که مهدکودک بزاریم یا مدرسه. ولی چون خیلی به مهد عادت کرده بودیم تصمیم گرفته شد که به مدرسه بری و با محیط مدرسه آشنا بشی. شما را در مدرسه شهید صدوقی ثبت نام کردیم به همراه دوست دوران مهدکودک (صدف جون). خدارو...
15 اسفند 1394

اتفاقهای اخیر سال 93

سلام عزیز دلم . میدونم الان می گی چه مامان تنبلی دارم و اصلا به وبلاگت رسیدگی نمی کنم ولی دیگه شرمنده آخه سر مامانی خیلی شلوغ شده، به خاطر جابجایی کار و .... خوب دخترکم تو این پائیز و زمستون سرما نخوردی و تا.... الان که نزدیک عید هست و یه کوچولو سرماخوردی که خداکنه تا عید خوب بشی. عزیز دلم امسال برای شما لباسای عیدت رو همه رو به عمو میلاد سفارش دادیم و گفتیم از h&m و zara برات زحمت کشیدند و گرفتند و هفته پیش با پست رسید دم خونه. ولی.... یه خاطر بد بگم که جمعه 93/12/22 رفتیم خرید سمت باغ سپهسالار که کیف بخرم. و آخر شب بیایم خونه مامانی (طیبه)،خرید کردم و اومدم از تو صندوق عقب لباسهاتو بردارم دیدم هیچی نیست و صندوق خالیه. باباتو ...
26 اسفند 1393

مروری بر خاطرات

سلام عزیز دلم. مامانی خیلی تنبل شده و دیر به دیر میاد به وبلاگت سرمیزنه. ولی اینو بدون که عاشقتم و سعی می کنم از این به بعد تند تند سربزنم. عزیزکم از اول مهر ماه کلاست عوض شد و شما کلاس خاله مرضیه رفتی. خاله مرضیه هم خیلی مهربون و آروم بود و شما کلی تغییر کردی. طوری که با شما صحبت کرد و قرار شد که هروقت شبها جدا خوابیدی من برات توی دفتر رابطتت برچسب بزنم و هر وقت که 10 تا شد جایزه برات بگیرم. که خیلی مؤثر بود و جواب داد من هم برات جایزه تراش دستی عروسکی گرفتم و خاله مرضیه تو مهد داد و خیلی خوشحال شدی. و باز قرار شد که هر شب مسواک بزنی و همین روند رو ادامه بدیم. ولی چهارشنبه با خبر شدیم که خاله مرضیه رفته کلاس آمادگی و ما هم با یک سری از مادر...
9 آذر 1393

بدترین روز زندگیم

سلام عزیز دلم. از وقتی که عمو میلاد اومده ما همش خونه مامانی منیر هستیم و دور همیم و مصادف شده با تعطیلی مهدکودک که شمارو میاوردم محل کارم و باهم بودیم. خلاصه اول شهریور عروسی عمو میلاد و شما هم حسابی با خریدهایی که کرده بودیم و رفتن به آرایشگاه و شینیون کردن شما ترکونده بودی و ساقدوش عروس بودی. توی مراسم هم با سبد گل جلوی عروس و داماد گل میریختی. بعد هم ما از 15 شهریور تا 19 مرخصی داشتیم، که با عموها تصمیم گرفتیم بریم شمال. عمو میلاد و بقیه روز چهارشنبه 12 ام رفتند و ما هم فرداش پنجشنبه راه افتادیم تا شنبه برگشتیم. خوش گذشت رفتیم سمت ایزدشهر و هوا خیلی گرم بود و دریا رفتیم و شما هم حسابی تو آب بازی کردی و ماسه بازی کردید. و اما اتفاق بد:...
15 شهريور 1393

اومدن عمو میلاد

سلام عزیزم ببخشید که خیلی دیر میام به وبلاگت سر میزنم آخه مامان تو محیط کار جابه جا شده و کلی کار.... ولی اینو بدون عزیزم که عاشقتم و دیوانه وار دوستت دارم. عزیزم روز جمعه 17مرداد ماه ساعت 1/30 شب با عمو محمد و زن عمو انسیه و بابایی و عمو مرصاد و مامانی منیر راه افتادیم به سمت فرودگاه امام خمینی و همه خوشحال که عمو میلاد و زن عمو عسل بعد از 2 سال دارن میان. چه لحظه ای بود اون شب ساعت 3 دیگه بچه ها رو دیدیم و بابا و عموها و بقیه خیلی خوشحال و خیلی صحنه رومانتیکی بود. خلاصه اومدیم خونه مامانی و بعد از کمی استراحت، عمو چمدونهاش رو باز کرد و سفارش ها و سوغاتی هایی که سفارش داده بودیم رو زحمت کشیدند و دادند. شما هم خیلی خوشحال شدید و همش مشغول...
20 مرداد 1393

93/2/21

سلام عزيزم. ديروز ساعت 3 كه از مهدكودك تحويلت گرفتم سريع به جمع دوستات رفتي و يك سري عكس ازتون انداختيم و بعد هم شما مشغول تاب بازي شدي. از اونجا كه بابا مهدي هم آرايشگاه بايد مي رفت تصميم گرفتم كه ببرمت پارك ستارخان و تو راه كه داشتيم مي رفتيم شما رو به بابا كردي و گفتي بابا ميخواي بري سيبيلات رو برداري من و بابا هم  . بعد بابا گفت نه ميخوام ببرمت سيبيلاي شما رو بردارم. شما هم سريع گفتي نه من كه سيبيل ندارم   . دوباره بابا گفت اصلا مهديس مي خوام ببرمت كچلت كنم شما هم ديگه شروع كردي به غر غر كردن كه نه من نمي خوام كچل كنم. خلاصه بابا مارو گذاشت پارك ستارخان و 2 ساعت اونجا بازي كردي و بعد هم بابا گفت بريم يه سر بازار...
21 ارديبهشت 1393

1393/1/6

امروز صبح كه بيدار شديم صبحانه خورديم و رفتيم حموم و من هم مشغول جمع كردن اسباب و ماشين لباسشويي رو روشن كردم. بعدازظهر هم رفتيم خونه ماماني طيبه، اونها سه شنبه اومده بودندو خلاصه عيدديدني كرديم و شب هم اونجا بوديم و شما هم با دايي امين كلي بازي و كل كل كرديد.
6 فروردين 1393

1393/1/5

امروز روز آخريه كه در شمال بوديم.و ساعت 2 ويلا رو بايد تحويل ميداديم. بعد از خوردن صبحانه و جمع و جوركردن اسباب و تميز كردن ويلا، آماده شديم و اول رفتيم لب ساحل و تو روشني كنار دريا باشيم و بعد از 2 ساعت گفتيم بريم ناهار اكبرجوجه كه بعد از كلي صف وايستادن، رفتيم داخل و شما حسابي خوشتون اومد و تا ته بشقابت خوردي. و بعد هم سمت رودبار وايستاديم و خريد كرديم و برگشتيم خونه كه ساعت 10/30 شب رسيديم و عمو محمد و زن عمو شب هم موندند. ...
5 فروردين 1393

1393/1/4

امروز رو چهارم عيد هست و ما هم در شمال هستيم. امروز تصميم گرفتيم كه بريم سمت جنگلهاي جاده دوهزار و سه هزار. وقتي رسيديم به دوراهي تصميم گرفتيم كه بريم سمت دوهزار و ناهار اونجا ماهي بخوريم. شما هم كه حسابي عادت كرده بودي و همش ميگفتي خواستيم غذا بخوريم بريم رستوران. يا ميگفتي مامان شام ميريم رستوران. . خلاسه ناهار رو به قول شما در رستوران ماهي كبابي خورديم و بعد از اونجا هم رفتيم بالاي جنگل و حسابي با عكسهاي مختلف با فيگورهاي جيغ براي fb خودمون رو خفه كرديم. برگشتني هم سرراه خانه و كاشانه ديديم كه اونجا هم خودمون رو خفه كرديم. اومديم خونه و بعد از اذان مغرب رفتيم لب ساحل و آتشي درست كرديم و چاي خورديم و برگشتيم به داخل ويلا. ...
4 فروردين 1393